فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

529

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

الشُّعْشُع - [ شعشع ] : بلند ، سبك ، هوشمند . الشَّعْشَع - مترادف ( الشعْشُع ) است ، - من الظِّلِّ : سايه ى كم و سبك . الشَّعْشَعَان - مترادف ( الشعْشُع ) است . الشَّعْشَعَانيّ - مترادف ( الشعْشُع ) است . الشَّعْشُوع - شاخه ى تازه و نرم گياه بنه كه سرخ رنگ و خوشطعم است . شَعَفَ - - شَعْفاً ه الحُبُّ : عشق دل او را ناآرام كرد ، دل او را گرفت ، - ه بالقَطَرانِ : بر او قطران ماليد ، - الشّيءُ الشّيءَ : آن چيز بر روى چيز ديگر نشست . شَعِفَ - - شَعَفاً بفلانٍ و بحُبِّ فلانٍ : عشق به فلانى وى را شيفته كرد ، - تِ النَّاقةُ : ماده شتر به بيمارى شَعَف يا ريختن موى چشم دچار كرد . الشَّعَف - مص ، بالاى كوهان ، بيمارى ريزش موهاى چشم شتر . الشَّعْفَاء - « ناقةٌ شَعْفَاء » : ماده شترى كه به بيمارى شَعَف دچار شده است . شَعَلَ - - شَعْلًا النارَ : آتش را برافروخت ، - الأَمْرَ : در آن كار دقت كرد . شَعَّلَ - تَشْعِيلًا النارَ : آتش را برافروخت . الشُّعْلَة - ج شُعَل : شعله ى آتش ، آنچه كه با آن آتش افروزند . الشَّعْوَاء - [ شعو ] : « غارةٌ شَعْوَاء » : حمله ى پراكنده و نامنظم ؛ « شَجَرَةٌ شَعْواء » : درختى كه شاخه‌هاى آن پراكنده و پر پيچ و خم باشد . الشُّعُوبِيّ - واحد ( الشَّعُوبِيّة ) است . الشُّعُوبِيَّة - تيره اى از مردم كه عرب را تحقير مىكنند و آنها را بر ساير ملل ترجيح نمىدهند . شَعْوَذَ - شَعْوَذَةً [ شعود ] : ورد و افسون كرد . الشَّعْوَذَة - تردستى و كارهاى ساحرى و چشمبندان و جز آنها . الشُّعُور - مص ؛ « على غَير شُعُورٍ مِنْه » : بدون اينكه احساس داشته باشد ؛ « فَاقِدُ الشُّعُورِ » : بىشعور ؛ « عَديمُ الشعُور » : آنكه احساساتي ندارد . شَعِيَ - - شَعاً [ شعو ] تِ الغارةُ : حمله و يورش پراكنده شد . الشَّعِير - ( ن ) : جو ، كه مركز اصلى آن قاره ى آسياست و در تمام كشورهاى معتدل كشت مىشود و آذوقه ى ستوران است . از جو آرد مىسازند ولى آرد آن مرغوب نيست و نيز از جو ( بيرة ) يا آب جو مىسازند كه به آن ( الجِعَة ) گويند . الشَّعِيرَة - ( ن ) : واحد ( الشعِير ) است ، - ( طب ) : ورمى است كه در گوشه ى پلك چشم به شكل جو درمىآيد ، مساحت شش دانه موى استر است ، - ج شَعَائِر : واحد شعاير حج است به معناى اعمال و مناسك حج ، علامت و نشان . الشَّعِيريّ - نسبت به ( الشَّعِير ) است ، فروشنده ى جو . الشُّعَيْرِيَّة - خميرى است به شكل دانه‌هاى جو كه آن را خشك كنند و در طبخ غذا بگونه ى ماكارونى از آن استفاده كنند . اين واژه در زبان متداول رايج است . الشَّعِيرِيَّة - مترادف ( الشعَيريَّة ) است . الشَّعِيل - شعله ور ، حبابهاى هوا در نزديك به شكل ستاره . الشَّعِيلَة - ج شُعُل : آتش فتيله ، آتش برافروخته . الشَّغَّاب - آنكه در ميان قوم شر برانگيزد . الشُّغَاف - ( طب ) : درد پرده ى دل كه معمولًا در سمت راست مىباشد . الشَّغَاف - ج شُغُف و أَشْغِفَة : غلاف دل ، پرده ى دل ، دانه ى قلب ، - ( طِبّ ) : مترادف ( الشُّغَاف ) است . الشَّغَّال - پُركار ، آنكه بسيار كار كند . شَغَبَ - - شَغْباً و شَغَباً القومَ و بهم و عليهم : در ميان قوم فتنه برپا كرد ، - شَغْباً عن الطَّريق : از راه كج شد و به سوى ديگرى رفت . شَغِبَ - - شَغْباً و شَغَباً القوم و بهم و عليهم : در ميان آن قوم فتنه و شر برپا كرد . الشَّغْب - مص ، مترادف ( الشَّغَب ) است . الشَّغَب - مص ، سر و صدا و فرياد راه انداختن كه به سوى شر كشيده شود . الشَّغِب - آنكه فتنه انگيز و شرور و تفرقه افكن باشد . الشَّغَبَ - مترادف ( الشغِب ) است . شَغَرَ - - شُغُوراً الرجُلُ : آن مرد دور شد ، - النَّاسُ : مردم پراكنده شدند ، - المَكَانُ : آن جاى خالى شد ، - تِ الأَرضُ : كسى روى زمين نماند تا از آن حمايت كند ، - السّعرُ : نرخ يا بها كم شد ، - شُغُوراً و شَغَراً و شِغَاراً ه عن بَلَدِه : او را از شهر خود بيرون كرد . الشَّغْرَبِيَّة - اين واژه به معناى آنست كه كشتىگير پاى خود را در پاى حريف پيچاند و او را بر زمين افكند . شَغَفَ - - شَغْفاً ه : به پرده ى دل او زد ، - فُؤادَه : دل او را فرا گرفت . شَغِفَ - - شَغَفاً حَبُّه : عشق او به پرده ى دل او آويخت . شُغِفَ - به : به عشق او دل بست . الشَّغْف - مص ، پرده ى دل . الشَّغَف - مص ، نهايت مرحله ى عشق ؛ « شَغَفُ الْقَلْبِ » : پرده ى دل . شَغَلَ - - شَغْلًا و شُغْلًا ه بكذا : به چيزى او را مشغول كرد ، - ه عَنه : او را از آن باز داشت . شُغِلَ - عنه بكذا : به آن چيز مشغول و سرگرم شد . شَغَّلَ - تَشْغِيلًا ه : مبالغه ى ( شَغَلَه ) است ، او را نزد خود به كار گمارد ، او را به خدمت درآورد . الشُّغْل - كار . اين واژه ضدّ ( الخَلَاء ) است ، - ج اشغَال و شُغُول : كار ، اشتغال ، ضد ( الفَرَاغ ) است ؛ « الشغْل اليَدَوِيّ » : كاردستى . الشُّغُل - ج أَشْغَال و شُغُول : كار ، ضد ( الفَرَاغ ) است . الشَّغَل - ج أَشْغَال و شُغُول : مترادف ( الشغُل ) است . الشَّغْلَة - ج شَغْل : مصدر مرّه است ، خرمنگاه ، خرمن . الشَّغُوب - آنكه فتنه برانگيزد و شر به پا كند . شَفَّ - - شَفّاً و شُفُوفاً الماءَ : همه ى آب را